چه غم انگیز است وقتی چشمه ای سرد و زلال کنارت می جوشد،
می خواند و می نالد و تو تشنه آتش
باشی نه آب
بچه بودم بادبادکای رنگی دلخوشی هر روز و هر شبم بود خبر نداشتم از دل آدما
چه بی بهونه خنده رو لبم بود